










امروز یکم دیر کردم ، دیرتر از هر روز ......
رنگ آسمون تاریک تر از گرگ و میش شده ، سو سویه زرد رنگ
چراغ ها به تاریکی شب نما دادن ، چراغ تیره برق های خیابون
روشن شدن و خیابون یه جلوه تازه از زیبایی رو تن کرده ،
قسمتی تاریک و قسمتی روشن و تکراره قدم ها
خیلی خسته ام ، خسته تر از همیشه ....
قدم هامو آهسته برمیدارم و پاهامو روی زمین میکشم ،
هیاهوی عجیبی بین تمام عابرهاست ، نمیدونم این همه
عجله به کدامین مقصده ؟ چقدر ما آدما با هم غریبیم ، چقدر
به هم بی تفاوتیم قدم هام سسته و یه سوزی تو هوا هست ،
کیفمو رو دوشم جا به جا میکنم
و دستامو تویه جیبم میبرم و سرمو میدزدمو به شالم پناه میبرم
چیزی تا آخر این خیابون نمونده، سروصدا کمتر شده
به آخر خیابون میرسم و شروع خیابون فرعی .
سرمو بالا میگیرمو نگاه میکنم مثل همیشه آروم و صبور و ساکت .
سرمو پایین میندازمو با هر قدمی که برمیدارم سنگ کوچکی رو به جلو
هل میدم و سنگ هم میره و زیر انبوه برگ های پاییزی قایم میشه
تو سکوت محض خیابون فقط صدای خش و خش برگای زرد و
سرخ درختاست و شرشر آب توی جوی کوچیک کنار خیابون و
صدای موسیقی باد تو گوش شهر .
باد با رقص شلاقیش لا به لای درختان پاییز زده میپیچه و
برای رقصیدن برگ های زرد شده موسیقی از درد مینوازه و
این برگای زردن که رقص کنان از شاخه
جدا میشند و آروم آروم میانو روی زمین مینشینند و نته آخر رو با
خورد شدنشون مینوازن و این موسیقیه طبیعت رو کامل میکنند .
به وسط خیابون رسیدم ، به درخت بیده پیر .
و تمام خاطرات مثل یه فیلم از نظرم میگذره ، دلم میخواد
یه باره دیگه زیر درخت بید رویه نیمکت قدیمی بشینم .
روی نیمکت نشستم ، یه آرامش ، یه غم ، یه قطره اشک و
تمام خاطرات سوخته
چشمامو بستم و تو حال خودمم ، صدای خش خشه برگ به
گوشم میرسه خیلی خشنه افکارمو بهم میریزه ، چشمامو باز
میکنم و یه سایه با قدی بلند و هیکلی درشت روبه روم ایستاده ،
یه لرزشی به وجودم رخنه میکنه
نمیدونم چی باید بگم ، بهت زده فقط نگاه میکنم و یه صدای آشنا !!!!
میگه میتونم بشینم ؟
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4